داشتم متن لکچر را آماده میکردم . گفت کمی بلند تر عزیزم . گلویی صاف کردم و و به صورتش خیره شدم که متن را بخوانم. تازه متوجه رنگ چشمانش شده بودم. یعنی در تمام این مدت من چنین چشمان سحر آمیزی را چطور ندیده بودم؟ اما برای من فرقی نمیکرد. عهدی با خود بسته بودم و بران عهد هم ماندم.رویم را برگرداندم شروع کردم به ادامه شرح کیس مورد نظر......
باز هم
وقتی در یکی از شکولاتنیتسا های نزدیک دانشگاه بودیم. رویش را برگرداند گفت آن خانه را میبینی؟ خیلی قشنگ است ولی تنهایی نمیشود ساختش. اگر دوست داشته باشی یکی اش را با هم میسازیم. گفتم انرژی آدم یک جایی تمام میشود مثل شارژ باتری یعنی وقتی 100% شارژ داری میشود برای خیلی کارها برنامه ریزی کرد ولی وقتی 10% شده دیگر باید نگهش داری برای زمان های ضروری. سیگارش را در دست گرفت. دود غلیظی بلعید و بیرون داد و جرعه ای نوشیدنی خورد. صورت سردش صورت سردم را نظاره میکرد. حرفی نمانده بود. گفت دوباره میخواهم به مدلینگ برگردم میخواست یک حسی از لجاجت یا شاید حسادت نهفته یا هرچیز دیگری که حس میکرد در من برانگیزد. نمیدانست اما توانی برای لجاجت و حسادت و رقابت نمانده بود.....با صدای نازکش گفت : بهتر است تمامش کنی . رفتاره احمقانه ات را میگویم. برازنده تو نیست. گفتم خودش تمام میشود. مثل خودم که تمام میشوم....... مدتی بعد در سنت پترزبورگ بودیم خنکای نسیم بهاری در نزدیک کلیسای save on blood صورت لطیفش و پوست خیلی حساس من را نوازش میکرد. با سردی دستانش گوشهایم و صورتم را نوازش میکرد. موجها که نه شبه موجهای رود آرام به دیواره کانال میخوردند و دختر پسرک های مست قدم میزدند و میخواندند و ....تاریکی شب سفیدی چهره اش را نمیتوانست بگیرد و بی رنگی اتمسفر رنگ سحر آمیز سبز آبی چشمانش را. سرش را روی شانه ام گذاشت . دقیقا مثل اولین بار که در هواپیما همدیگر را دیدیم. مهماندار عرب هم خنده اش گرفته بود که چطور دو مسافر در یک پرواز 6 ساعته اخر های پرواز اینقدر با هم صمیمی شده اند. مهماندار امریکایی اما Cool بود انگشت شصتی نشان داد و چشمکی زد. نزدیک صبح گفت برگردیم هتل کل مسیر نووسکی پراسپکت را قدم زدیم تا برسیم به هتل. از جلوی خانه داستایفسکی که رد میشدیم اشاره کرد که tevoy labov! به روسی یعنی "عشقت" .هرچه را میخواست با همین دو کلمه گفت......
+عنوان از ناصر حامدی
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است ... شب بخیر ای نفست شرحِ پریشانی ِ من