خرید بک لینک

توی مک دونالد قرار گذاشته بودیم که در باره یک موضوعی صحبت کنیم . گفت " اگه تمایل داشتید من دیگه خونه نمیرم از کلینیک میام اونجا ببینیم همدیگر رو" موافقت کردم. چند دقیقه ای از برچسب زدنهایش به دختر هایی که از نظرش باعث جداییشان بودند نگذشته بود که اشکش سرازیر شد. گفت بعد از دوسال آشنایی یک روز صبح بیدار شدم دیدم عکسهایش را برایم فرستاده. نوشته منِ واقعی اینطور هستم. میتوانی تحمل کنی؟ روبرویش نشسته بود و گفته بود من نمیخواهم به تو خیانت کنم فردا شرمنده بچه های آینده ام و مادرشان شوم. اشک بود که جاری میشد و دیگران هم که زبان ما را نمیفهمیدند فکر میکردند لابد یک جریانی بین ماست که اینطور عاطفی شده. گفتم کجا آشنا شدید؟ گفت راهروی دانشکده.....

برچسب: نویسنده: پارسا صادقی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 5:49

صفحه بندی