
ماه سپتامبر بود. دقیقا بیست ام سپتامبر 2015.بعد از سه هفته غیبت تازه برگشته بودم. البته دو روز بود که کلینیک میرفتم. به صورت کاملا اتفاقی یا شاید هم تنظیم شده! سلامی از سر تفرعن کردیم. سردی رفتار توجه آکسانا را هم به خودش جلب کرده بود. روپوش ماکسیمش را پوشید و رفت به کارهایش برسد . دوست داشتم نگاه مستقیم توی چشم هم داشته باشیم تا بدانم و بداند نگاه مستقیم خیلی چیزها را که نمیشود به زبان اورد نشان میدهد. اما پیدا بود نه من و نه او طالقتش را نداشتیم شاید از ترس! که باورهایمان درست نباشد! خسته بودم بالای پشت بام رفتم تا از خنکای هوا لذت ببرم و شاید برگی .....روی ص...
ادامه مطلب