
حقیقت ماجرا این است که آدمها "اکثرا" وقتی همدیگر را "کامل" میشناسند احتمال جدا شدن از همدیگر قوت میگیرد. شاید بهتر است همیشه در هاله ای از ابهام برای همدیگر باقی بمانیم. شاید نمایاندن "همه چیز" به همدیگر کار را خراب میکند؟! شاید اگر همه چیزمان را با هم شریک نشویم و به قول داستایفسکی عریان به مصاف حقیقت (همدیگر) نرویم بیشتر کنار هم /باهم بمانیم. اما من هربار Reader را میبینم یک برداشت جدید از آدمها و ارتباطاتشان با یکدیگر برایم حاصل میشود. اولین بار که ان شب بارانی تاریک یکشنبه ماه اوریل وقتی توی تاریکی شب با کسی که کاملا اتفاقی با هم همراه شده بودیم و کوچه پس...
ادامه مطلب
داشتم متن لکچر را آماده میکردم . گفت کمی بلند تر عزیزم . گلویی صاف کردم و و به صورتش خیره شدم که متن را بخوانم. تازه متوجه رنگ چشمانش شده بودم. یعنی در تمام این مدت من چنین چشمان سحر آمیزی را چطور ندیده بودم؟ اما برای من فرقی نمیکرد. عهدی با خود بسته بودم و بران عهد هم ماندم.رویم را برگرداندم شروع کردم به ادامه شرح کیس مورد نظر......باز هم وقتی در یکی از شکولاتنیتسا های نزدیک دانشگاه بودیم. رویش را برگرداند گفت آن خانه را میبینی؟ خیلی قشنگ است ولی تنهایی نمیشود ساختش. اگر دوست داشته باشی یکی اش را با هم میسازیم. گفتم انرژی آدم یک جایی تمام میشود مثل شارژ بات...
ادامه مطلب
ساعت نزدیک 8 شب میشد. قرارمان در رزیدانس سفارت بود . ماههای اول بود مسیرها را بلد نبودم. قرار بود از ورودی شماره 11 وارد بشوم که رسما گم شده بودم. خود رزیدانس در محله بدی نیست ولی اطرافش خیلی نا امن و خلوت. ان هم در اتمسفر به قول شیخ علیرضا پناهایان که مسیر فرودگاه تا سفارت را مدام میگفت "اینجا همیشه اینقدر ابریه؟" روبروی هتل پسری با چهره شرقی آشنایی از تاکسی زرد رنگ هیوندای پیاده شد. گفتم اکسیوز می سِر کن یو هلپ می ابوت شروع کرد مثل بلبل انگلیسی حرف زدن که کمی امیدوار شدم . گفت اهل کجایی؟ گفتم ایران. زیر خنده زد گفت پَدَر امورزیدَه یَک ساعت است داریم اینگل...
ادامه مطلب