سرریز مجازی
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 5:05
سرریز دنیای مجازی به دنیای واقعی خواهد رسید . سرریز اعتقادات . لایف استایل! و در نهایتا ارتباطات. اولش از یک لایک شروع شد. لایک کردن پستهایم در اینستا گرام و لایک کردن پستهایش در اینستا گرام. بعدش به دایرکت دادن رسید. آخرش به دنیای واقعی. قرار های رستوران شایخونا در خیابان ماروسکایا که پاتوق بحثهای ...
The kind of september
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 11:18
ماه سپتامبر بود. دقیقا بیست ام سپتامبر 2015. بعد از سه هفته غیبت تازه برگشته بودم. البته دو روز بود که کلینیک میرفتم. به صورت کاملا اتفاقی یا شاید هم تنظیم شده! سلامی از سر تفرعن کردیم. سردی رفتار توجه آکسانا را هم به خودش جلب کرده بود. روپوش ماکسیمش را پوشید و رفت به کارهایش برسد . دوست داشتم نگاه ...
سکه به نامت زدند...سنگ تمامت زدند
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 22:12
یاد باد انکه زما وقت سفر یاد نکرد
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 22:38
حقیقت ماجرا این است که آدمها "اکثرا" وقتی همدیگر را "کامل" میشناسند احتمال جدا شدن از همدیگر قوت میگیرد. شاید بهتر است همیشه در هاله ای از ابهام برای همدیگر باقی بمانیم. شاید نمایاندن "همه چیز" به همدیگر کار را خراب میکند؟! شاید اگر همه چیزمان را با هم شریک نشویم و به قول داستایفسکی عریان به مصاف حق...
عشق راهرویی
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 5:49
توی مک دونالد قرار گذاشته بودیم که در باره یک موضوعی صحبت کنیم . گفت " اگه تمایل داشتید من دیگه خونه نمیرم از کلینیک میام اونجا ببینیم همدیگر رو" موافقت کردم. چند دقیقه ای از برچسب زدنهایش به دختر هایی که از نظرش باعث جداییشان بودند نگذشته بود که اشکش سرازیر شد. گفت بعد از دوسال آشنایی یک روز صبح بی...
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان شد....
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 7:58
داشتم متن لکچر را آماده میکردم . گفت کمی بلند تر عزیزم . گلویی صاف کردم و و به صورتش خیره شدم که متن را بخوانم. تازه متوجه رنگ چشمانش شده بودم. یعنی در تمام این مدت من چنین چشمان سحر آمیزی را چطور ندیده بودم؟ اما برای من فرقی نمیکرد. عهدی با خود بسته بودم و بران عهد هم ماندم.رویم را برگرداندم شروع ک...
کابل یعنی؟
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 23:49
ساعت نزدیک 8 شب میشد. قرارمان در رزیدانس سفارت بود . ماههای اول بود مسیرها را بلد نبودم. قرار بود از ورودی شماره 11 وارد بشوم که رسما گم شده بودم. خود رزیدانس در محله بدی نیست ولی اطرافش خیلی نا امن و خلوت. ان هم در اتمسفر به قول شیخ علیرضا پناهایان که مسیر فرودگاه تا سفارت را مدام میگفت "اینجا همیش...
درخت
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 23:45
ساعت 12 شب بود. صدای زنگ موبایل. میخواست همدیگر را ببینیم. توی پارک در سکوت شب دیدمش. ناراحت بود چیزی نگفتم تا خودش شروع کند به حرف زدن. گفت خودش به من جراتش را داد. خودش کمکم کرد. خودش یادم داد. آخر سر خودش هم زد همه چیز را شکست. گفتم نباید غرورت را میشکستی .....آدمها را هرگز از روی حرفهای پر ادعای...